سالهاست مردم ایران زیر بار سنگین فشار اقتصادی، تورم، تحریم، ناامنی شغلی و فرسایش امید، زندگی میکنند. در این سرزمین، بسیاری هر روز بهای تصمیمهایی را میپردازند که نقشی در اتخاذ آنها نداشتهاند؛ بهایی که با سفره کوچکتر، آینده مبهمتر و اضطراب دائمی معنا پیدا میکند. از همین رو، طبیعی است که نخستین و معتبرترین صدایی که باید درباره سرنوشت ایران شنیده شود، صدای مردمی باشد که هزینه ماندن و زیستن در این سرزمین را هر روز با جان، معیشت و آینده فرزندانشان میپردازند.در این میان، پدیدهای تأملبرانگیز شکل گرفته است؛ برخی از کسانی که سالها پیش ایران را ترک کردهاند، امروز از فاصلهای امن، با برخورداری از امنیت، ثبات اقتصادی، اینترنت آزاد و فرصتهای زندگی در کشورهای دیگر، برای مردمی که در ایران ماندهاند، نسخه جنگ، آشوب، تقابل و تشدید بحران میپیچند. جنگ برای آنان گاه به یک شعار، یک هشتگ یا یک موضعگیری در شبکههای اجتماعی تقلیل یافته است؛ اما برای مردم داخل کشور، جنگ چیزی جز ویرانی، مرگ، آوارگی، فروپاشی اقتصاد و نابودی آینده نیست. هیچکس حق ندارد هزینه انتخابهای سیاسی خود را از جیب مردمی بپردازد که هر روز برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگیشان میجنگند. دعوت به خشونت از پشت مرزها نه شجاعت است و نه وطندوستی؛ بلکه نوعی بیاعتنایی به رنج کسانی است که ناچارند پیامدهای آن را با زندگی خود تحمل کنند. مقصر اصلی شکلگیری این وضعیت مسئولان کشور هستند. سالها سوءمدیریت، تصمیمهای نادرست، فرصتسوزی، بیتوجهی به مطالبات مردم و ناتوانی در حل مسائل انباشته، فشار اقتصادی و اجتماعی را به سطحی رسانده که زندگی روزمره مردم را بهطور جدی تحت تأثیر قرار داده است. واقعیت این است که مسیرهای اشتباه در حکمرانی، امروز به جایی رسیده که بار اصلی مشکلات و سختیهای موجود بر دوش مردم قرار گرفته و اعتماد عمومی را بهشدت تضعیف کرده است. مسئولیت این وضعیت، مستقیم و غیرقابل انکار متوجه ساختار تصمیمگیری و مدیریت کشور است؛ ساختاری که اگر کارآمد و پاسخگو بود، امروز جامعه با چنین سطحی از فشار و فرسایش روبهرو نبود. با این حال، این ناکارآمدی داخلی نیز مجوزی برای قیممآبی از بیرون مرزها نیست. مردم ایران نه بیصدا هستند و نه ناتوان از بیان خواستههای خود. هیچ فرد یا گروهی صرفاً به دلیل حضور در رسانههای خارجی یا فعالیت در فضای مجازی، نماینده میلیونها ایرانی نمیشود. تجربه تاریخ نیز بارها نشان داده است که بسیاری از حرکتهایی که با ادعای «ما فقط صدای مردم هستیم» آغاز شدند، در ادامه به ادعای رهبری سیاسی و تعیین تکلیف برای همان مردم انجامیدند. همین تجربه تاریخی، تردید نسبت به چنین ادعاهایی را منطقی و قابل فهم میکند. از سوی دیگر، سیاست عرصه هیجان و انتقام نیست. هر جامعهای که بخواهد از فشارهای اقتصادی و اجتماعی عبور کند، ناچار است به جای لجبازی سیاسی، به عقلانیت و گفتوگو تکیه کند. بسیاری از کشورها، حتی در اوج اختلافات، مسیر مذاکره و توافق را برای کاهش هزینههای ملی خود انتخاب کردهاند. پرسش اینجاست که تا چه زمانی قرار است مردم، هم هزینه سوءمدیریت داخلی را بپردازند و هم بهای سیاستهای مبتنی بر تقابل و لجاجت را؟ در همین چارچوب، واقعیت روابط بینالملل نیز قابل چشمپوشی نیست. ایالات متحده آمریکا بهعنوان یک ابرقدرت جهانی، نقش تعیینکنندهای در اقتصاد و سیاست بینالملل دارد و بخش بزرگی از کشورهای جهان، حتی آنهایی که اختلافات جدی با این کشور داشتهاند، در نهایت ناچار به مدیریت تنش و رسیدن به نوعی توافق یا چارچوب تعامل با آن شدهاند. این موضوع نه به معنای تسلیم، بلکه به معنای پذیرش واقعیت نظم جهانی و تلاش برای کاهش هزینههای ملی است. از این منظر، ایران نیز برای کاهش فشارهای اقتصادی و بهبود شرایط زندگی مردم، ناگزیر است مسیر دیپلماسی فعال و رسیدن به توافقهای پایدار و قابل اجرا را جدی بگیرد؛ زیرا تجربه نشان داده است که تداوم تقابل مطلق، بیش از هر چیز هزینه آن را بر دوش مردم عادی افزایش میدهد. پافشاری بر تقابل دائمی، اگر به قیمت فقیرتر شدن جامعه، فرسودهتر شدن اقتصاد و ناامیدتر شدن نسلهای آینده تمام شود، دیگر فضیلت نیست؛ بلکه اصرار بر مسیری است که بارها بیثمر بودن آن آزموده شده است. پرسش اساسی اینجاست: تا چه زمانی قرار است تصمیمهای بزرگ کشور بر پایه هیجان، شعار یا لجاجت شکل بگیرد و نه بر مبنای عقلانیت، منافع ملی و رفاه مردم؟ من به عنوان پژوهشگر حقوقی که با وجود همه دشواریها در ایران ماندهام، خود را محق میدانم درباره آینده کشورم سخن بگویم؛ زیرا هزینه این ماندن را نیز هر روز میپردازم. درد این جامعه را نه از پشت صفحه نمایش، بلکه در متن زندگی روزمره لمس میکنم. این سخن نه از سر برتریجویی، بلکه از سر مسئولیت نسبت به سرزمینی است که هنوز خانه من است. مهاجرت، انتخابی شخصی و قابل احترام است. هیچکس را نمیتوان به خاطر ساختن آیندهای بهتر سرزنش کرد. اما همانگونه که حق انتخاب محل زندگی محترم است، انتظار میرود کسانی که در امنیت و آرامش زندگی تازهای ساختهاند، برای مردمی که زیر فشار زندگی میکنند، از فاصلهای امن، نسخه جنگ، آشوب و تشدید بحران نپیچند. اگر تصمیم به رفتن گرفتهاید، آن انتخاب محترم است؛ اما اخلاق حکم میکند آتشی را که دیگر دامن زندگی شما را نمیگیرد، برای دیگران شعلهور نکنید. وطندوستی نه در عکس پروفایل خلاصه میشود، نه در هشتگهای پرشمار و نه در شعارهای پرحرارت. وطندوستی یعنی فهم رنج مردم، ترجیح منافع آنان بر هیجانهای سیاسی، پذیرش واقعیتهای تلخ و تلاش برای کاستن از هزینههایی که بر دوش جامعه سنگینی میکند. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به عقلانیت، گفتوگو، اصلاح، مسئولیتپذیری و شنیدن صدای واقعی مردم نیاز دارد، نه به قهرمانسازیهای مجازی و نسخهنویسی از پشت مرزها. مردم ایران قیم نمیخواهند. آنان بیش از هر چیز، خواهان آن هستند که صدای خودشان شنیده شود؛ نه آنکه دیگران، از دوردست و از حاشیه امن، به نام آنان سخن بگویند و برای سرنوشتشان تصمیم بگیرند. تنها زمانی میتوان از عشق به وطن سخن گفت که رنج مردم، معیار قضاوت و منافع آنان، قطبنمای تصمیمگیری باشد؛ نه هیجان، انتقام و شعار.










